|
|
|
|
|
سلام این مطلبی که امروز می خوانید از زبان دوستم می باشد : من محسن 24 ساله از تهران هستم و در حال حاضر در دانشگاه در حال تحصیل هستم ؛ مطلبی که می خواهم بگویم کمی اجتماعی می باشد ، در اصل یک معضل اجتماعی می باشد . این داستان حقیقی را برای دختران می گویم ، بنده در خانواده ای پولدار به دنیا آمدم ، البته تازه به دوران رسیده به حساب می آییم ، من کمی با اعضای خانواده فرق می کنم و با پول پدرم هیچ کاری ندارم و حتی به آن دست هم نمی زنم ، داستان از جایی شروع شد که من عاشق یک دختری در دانشگاه شدم ، البته یکم به عقب بر گردیم من پسری بودم بسیار ساده پوش و همیشه با اتوبوس به دانشگاه می رفتم در حالی که هر کس بر عکس اینها عمل می کرد پولدار به حساب می آمد ! وضعیت دانشگاه را همه می دانند ، یک روز که داشتم به سر کلاس می رفتم در را باز کردم تا به انتهای کلاس بروم در همین حین انتهای کت من به دفتر و کتاب یک خانم کشیده شد و همه دفتر و کتاب این خانم محترم به زمین ریخته شد من هم سریع خم شدم و شروع به جمع کردن ، کردم ، ادامه نمی دهم چون می دانم همه متوجه شدید چه اتفاقی افتاد . یک مدت به شدت در فکر بودم ، از دوستانم خواستم تا بفهمند این خانم دوست پسری دارد که بخواهد با او ازدواج کند یا نه که بعد از مدتی متوجه شدند دوست پسر دارد ولی قصد ازدواج ندارند به همین دلیل دست به کار شدم ، اولش با سلام شروع کردم ، دیدم سلام میده ولی بزور ، انگار خجالت می کشید به من سلام بده ! در ابتدا این خجالتش رو به پاک بودنش نسبت دادم ولی بعد از مدتی متوجه شدم به خاطر وضعیت ظاهری من می باشد که نمی خواهد به من سلام بدهد ؛ من هیچ تغییری در خودم ایجاد نکردم و داشتم به کار خودم ادامه می دادم تا اینکه یک مهمان از دانشگاه دیگر به دانشگاه ما آمد ، خوش تیپ ، بوی عطرش کل کلاس رو خفه می کرد ، موهایش هم که رو به هوا بود ، از لباس هم چیزی نمی گویم که هر روز یک رنگی می پوشید و در آخر هم با پژوی 206 به دانشگاه می آمد . از قضا این آقا هم از معشوقهی ما خوشش آمد دیدم روز اول پسره سلام داد ، بعد از روز اول دختره سلام رو زودتر از پسره می داد ، من هم در این وسط داشتم از عشقش می سوختم ولی اون اعتنایی به من نمی کرد ، باور کنید من ناراحت نشدم که چرا با اون پسر دوست شده ، فقط می ترسیدم اون دختر از ارزشی را که در درون خود دارد آگاه نباشد و این ارزش را به مال دنیا بفروشد ، فیلم هندی هم نبود که به خودم بگویم که آخر عاقبت خوشی دارد . از همان چیزی که می ترسیدم سرم آمد ، وقتی اون دختر را در ترم بعدی دیدم ، در وضعیتی بود که … ، تا جایی که از پله های دانشگاه هم نمی توانست بالا برود من هم بی خبر از همه جا تمام برگه هایش را گرفتم و برایش انتخاب واحد کردم تا خدا نکرده حالش بدتر نشود ولی بغضی در گلویم نمی گذاشت نفس بکشم ! وقتی برگشتم تا برگه پرینت انتخاب واحد را به او بدهم ، به یک باره دیدم حالش بد شد و به روی پله های دانشگاه افتاد ، بوسیله دوستان بلندش کردیم و به بیمارستان رساندیم ، خواستم بروم که حراست بیمارستان جلوی من را گرفت و به من گفت حق خارج شدن از بیمارستان را نداری من هم بی خبر از همه جا بر روی صندلی انتظار نشستم . بعد از مدتی دیدم پدر دختره ، که البته بعد از مراسمی خاص متوجه شدم پدر دختره می باشد ، با عصبانیت باور نکردنی به طرف من می دود به کناری خودم نگاه کردم گفتم حتما با کناری من کار دارد ولی دیدم کناری من پیرزن می باشد ، یکم دقت کردم دیدم به طرف من می آید و وقتی به من رسید دستش را بالا برد … ، چشمتان روز بد نبیند به خاطر اون دختر یک کتک مشتی هم خوردیم ، بعد از اینکه حراست ما را جدا کرد به منزل ما زنگ زد و پدر من به بیمارستان آمد من تمام موضوع را برای پدرم تعریف کردم ، پدرم اول خواست مقابله به مثل کند و یک حالی به پدر دختره بدهد ولی من نگذاشتم و بعد از مراحلی که گفتنش درست نیست من را آزاد کردند . دیدید همه شما منتظر این بودید که آخر این داستان خوش باشد ولی خوش نبود اون دختر خود کشی کرد و پدر دختره به خاطر کشتن اون پسر به زندان افتاد و … تازه خانواده های این دو به جان هم افتادند تا جایی که روزنامه همشهری داستان این دختر را بسیار اشتباه به خورد مردم داد ، به هر حال هیچوقت به این پسرا رو ندهید ، البته من همه تقصیر ها را به گردن پسر ها نمی اندازم چون اگر دقت کنید می بینید اون دختر هم فهمید که من دوستش دارم ولی به خاطر ظاهر من خودش را به نفهمی زد و این بلا به سرش آمد ، فکر نکنید به خود بگویید این بار این کار را کردمو به خیر گذشت دفعهی بعد هم به خیر می گذرد . (حتما دارید فکر می کنید من خوشحالم که این اتفاق برای اون دختر افتاد ولی هیچوقت این طوری نبوده و همین حالا هم از عشق دوری اون دختر در عذابم که چرا من می توانستم آن دختر را نجات بدهم ولی کوتاهی کردم ) دوستان دنبال پول و زندگی خوش در این دوره زمانه نباشید چون بهاء آن بیشتر از آن می باشد که فکرش را می کنید ، مخصوصا شما دختران که چشمتان به ظاهر می باشد . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط مهندس و حسین(شیطونه)
|
|
||