|
|
|
|
|
هوا گرم بود در اتاقم دراز کشیده بودم در فکر فرو رفته بودم که به یکباره گوشی همراهم شروع کرد به زنگ زدن سریع از جا بلند شدم تا جواب بدهم انگار از قبل منتظر بودم سریع دکمه وصل را زدم گفتم بله ، فرشید دوستم بود گفت سلام حسین و بعد از احوال پرسی و چاق سلامتی گفت حسین بیا برویم پارک گفتم من حال ندارم بیایم آنجا پس بیا دنبالم تا با هم برویم ، فرشید هم قبول کرد بعد از چند دقیقه آمد و سوار شدیم و به پارک رفتیم ، در پارک بر روی یکی از صندلی ها نشستیم که اطراف صندلی کمی تاریک بود گفتم روشن کن گفت روشنه ، شروع کردیم به تبادل فایلهای تلفن همراه مان که یکدفعه یک پیرمرد شصت الی هفتاد ساله آمد کنار ما نشست با ظاهری تمیز و مانند تحصیل کرده ها ، بعد از این که ما ادب را رعایت کردیم و همان اول سلام دادیم ، پیرمرد هم جواب سلام ما را با علیک جواب داد و لبخندی زد و طبق روال همیشگی پیرمرد ها ، پیرمرد شروع کرد به نصیحت کردن ؛ من که علاقه زیادی به صحبتهای بزرگتر ها دارم شروع کردم به گوش کردن ، پیرمرد از امام حسین می گفت (نه اشتباه نکنید آپم تکراری نیست )پیرمرد داشت واقعه کربلا را نقض می کرد البته با دلائل ظاهرا عقلی و با نام بردن بعضی از بزرگان و مطرح کردن چند حدیث ! برای من عجیب بود چرا یک مرد به این سن رسیده، چگونه به این تفکر می رسد که می تواند رو به روی دو جوان بنشیند و تمام اعتقادات دو جوان را به زیر سوال ببرد ؟ باید دیده باشید در مجالس ها ، نشست ها و...از این بحث ها بسیار صورت می گیرد که بدترین زمان ، زمانی است که ما نتوانیم جواب فرد مقابل را بدهیم یا حداقل از جدل استفاده کنیم و آن زمان است که برای اینکه بگوییم من هم هستم نظر فردی که ظاهرا حرف معقول می زند را قبول می کنیم و از آن بدتر در بعضی مواقع حرف او را تایید می کنیم . من که از بحث کردن با این پیرمرد عاجز بودم چون در آن زمان من از عوام مردم بودم بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم ولی با کمک یک متخصص ادیان مشکلم حل شد البته به سختی . « می خواهم در پنج الی شش آپ به شما توضیح بدهم چقدر ما بی منطق هستیم ، چرا منطق نداریم و چرا در بعضی مواقع بی منطقی خوب است! » به شما قول می دهم مبحث بسیار شیرین باشد ، مخصوصا برای کسانی که به ایمانشان اعتماد عقلانی دارند .
نویسنده : حسین (شیطونه)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط مهندس و حسین(شیطونه)
|
|
||